تبليغاتX
...

dizzyhigh

بهناز

dizzyhigh

http://dizzyhigh.blogfa.com

...

...

...

نه،

هيچ چيز

مرا از هجومِ خالیِ اطراف

نمی رهاند.

و فكر مي كنم

كه اين ترنّم موزون حزن تا به ابد

شنيده خواهد شد.. Once you get into the desert, there's no going back.

...

...
Once you get into the desert, there's no going back.
...

من موندم و خودم و خدا.

حتّی حوصله ی دوستامم ندارم. چی میفهمن مگه از حالِ من؟ اصلاً بفهمن، چیکار میتونن بکنن جز دلداریای احمقانه یا نصیحتایی که خودشونم میدونن مزخرفه.

تمامِ تلاشمو کردم. آره، تمامِ تلاشمو. ولی خب.. تا وقتی خودش نخواد خدا هم نمیتونه برش گردونه.

خیلی احمقانه س که هنوز زندگی ادامه داره. میدونم. زندگی همیشه ادامه داره چه با من چه بدونِ من. چه من بخوام چه نخوام.

خب.. زمان میبره. چقدرشو نمیدونم دیگه.. نمیدونم تا کی صبر میکنم..

دلم میخواد از این شهر که هرگوشه ش پر از خاطره س برم.  از این خونه برم.

دلم میخواد برم...

هِی..

صداتو میشنوم همه جا... یا شاید من دیوونه شدم؟؟؟


 
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:8 توسط بهناز |
برگرد - کاوه یغمایی
از این پرده های سکوت
از این لحظه های خودم
از این خونه خسته شدم
برگرد
برگرد

از این فکر هر شبِ تو
از این حس سرد خودم
از این آیینه خسته شدم
برگرد
برگرد

چقدر پشت پنجره ها به هوای دیدن تو
بشینم تمام شبُ ، بیدار!
چقدر با خودم به دروغ
بگم بر می گردی یه روز
بگم می رسم به شبِ ، دیدار!

تو این خونه از تبِ تو دارم می رسم به جنون
هواتو به من برسون
برگرد
برگرد
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:43 توسط بهناز |
فقط میخواستم بگم ...


* "واسه پر کشیدنِ من، خواستی آسمون نباشی،
                                                        حالا پرپر میزنم تا همیشه آسوده باشی.."


* "باشه، بخشیدم.. همه دنیا مالِ تو.."



* نیدونم چی بگم. نکته ی مضحک اینه که زندگی ادامه داره.



* چرا تابستون تموم نمیشه؟؟؟؟؟



 
 
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:42 توسط بهناز |
رفتی و از نو میسازم، کوهِ عشقی از آه و تیشه...



* "مثه گنجیشکای بی لونه و بی جای محلّه،
   دیگه هیچ جا تو درختا جای من نیست که برم.."


* نمیتونم باور کنم. شایدم نمیخوام. فرقی نداره، به هرحال باور نمیکنم!

هرکاری لازم باشه میکنم. هرکاری. خودتم میدونی..

آزادت گذاشتم، ولی رهات نکردم.

کاش میفهمیدی چه حالی دارم. کاش میدیدی همه جا میبینمت. کاش میدونستی باهام چیکار کردی.

اگه موندم واسه اینه که هنوز امیدوارم.. که برگردی.. که باز ...


* خدایا.. خدایا.. خدای من.. خدا جونم.. میشنوی؟ گوش میدی به حرفام؟ کمکم کن، خب؟ فقط تو موندی برام.. فقط تو رو دارم.. دارم دیوونه میشم.. به کی بگم آخه؟

خدایا.. تو تنهام نذار، خب؟



 
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 14:50 توسط بهناز
It's really finished..

روحِ من،

چون بادبانِ قایقی،

در افق ها،

دور و پنهان می شود،

دور و پنهان می شود..

روزها

و ماه ها

و سال ها

می شتابند...


 
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:46 توسط بهناز |
میبینمت هنوزم - کاوه یغمایی

تو با منی، حس می کنمت،
همین جا روبروی خودم..
صداتو می شنوم همه جا،
یا شاید من دیوونه شدم..
اگه تو، تو اتاقم نیستی،
چرا کنار تو می شینم؟
چرا دارم تو رو می بوسم؟
چرا دارم تو رو می بینم؟

من با توام عزیزم، اسم منو صدا کن..
می بینمت کنارم، می بوسمت نگام کن..

اگه تو، تو اتاقم نیستی،
چرا هوای تو، تو خونه س؟
چرا با تو حرف می زنم هر روز؟
نگو تو دلت این دیوونه س..
اگه تو، تو اتاقم نیستی،
چرا کنار تو می شینم؟
چرا دارم تو رو می بوسم؟
چرا دارم تو رو می بینم؟

من با توام عزیزم، اسم منو صدا کن..
می بینمت کنارم، می بوسمت نگام کن..



   * چقد خوبه!!


   * حوزه ی آزمون پزشکیم تقاطعِ انقلاب و فلسطین!! آخه چرا؟؟ چرا من؟؟


   * فک کنم امروز گرمترین روزِ عمرم بود. برای اوّلین بار از گرما بغضم گرفته بود..


   * چقد یه آدم گیج میتونه باشه که وقتی پیاده شد و رفت کلّی اونورتر یادش بیفته کرایه تاکسیو نداده؟!


   * "آی شبِ تار و سوت و کور! به آرزوی من نخند.."


   * چه تابستونِ (ببخشید) گُهی!!!


   * چه پستِ لوسی!!


   * . . .


 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 13:29 توسط بهناز |
FiNiSheD
 

.Once you get into the desert, there's no going back


*  ممکن است به دیوانه وار نوشتن رو بیاوریم.


,It's nice to know that you were there

,Thanks for acting like you cared

..And making me feel like I was the only one

,It's nice to know we had it all

,Thanks for watching as I fall

...And letting me know we were done

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 12:33 توسط بهناز |
من خودمم، نه خاطره!!

   * - هدفت چیه؟

     -- لذّت بردن از زندگی.

      - لذّت رو تعریف کن!

     -- ...


   * نوشتنم نمیاد. یعنی.. یه جورایی انگار نمیدونم برای چی مینوشتم، چرا مینوشتم.. اینجا دفتر خاطرات بود؟ نمیدونم.. یعنی.. با خودم میگم اگه واسه خودت مینویسی چرا اینجا؟؟ چرا تو یه دفتر نمینویسی؟ اگه واسه بقیه مینویسی که پس کو؟؟؟ میای گزارش روزانه میدی و میری؟ نویسنده هم نیستی که بقیه از خوندن نوشته هات لذّت ببرن! میگم حالا مثلاً به بقیه چه که من به چه نتیجه ای رسیدم، که میخوام چیکارا کنم، که چه حسّی دارم، که ناراحت یا خوشحالم، ...؟؟؟
به یه سال پیش این موقعها و یه کم قبلتر که فکر میکنم میبینم انگار یه جورایی تشنه ی نوشتن و خونده شدن بودم. یه جور جنون، شاید واسه جلب توجّه. ( --شاید؟! )
موقع نوشتن به فکرِ بقیه فکر میکنم. بعد با خودم میگم خب نظرخواهیمو غیرِفعّال کنم، هان؟ بعد به خودم جواب میدم خب اگه قراره کسی نظر نده چرا کسی باید بخونه؟ و اگه قراره کسی نخونه چرا اینجا مینویسی؟؟

پ.ن. کمک!!


   * "وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد،
                                                                 آدم زمینی تر شد و، عالم به آدم سجده کرد..."



+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:2 توسط بهناز
در بهارِ خوابِ این پرنده ی شکسته بال، اوجِ هجرتی..
 

* تا اطّلاعِ ثانوی فکر کردن، مخ، مغز، عقل و نظایرِ اینها تعطیل! به من چه که زندگی چقد کثیفه.

 

* بی پولی بد دردیه آقا، بد..!

 

* داره یه سال میشه. کی فکرشو میکرد تا حالا با هم باشیم؟

 

* مینا!! اومدی اینجا بریم با هم لباسِ زیرِ مخصوصِ پایین تنه بخریم، خب؟

 

* این چه زندگی ایه آخه؟ نه حالِ کتاب خوندن دارم، نه فیلم دیدن، نه نِت، بیرونم که گرمه، مسافرت هم که شهریور، پول هم که جیزّه، شب میام شام بخورم ماست نیست، صبح ساعت میذارم ۱۰ پاشم ۸ با زنگِ کوفتیِ ساعت بیولوجیکم میجهم از جا، الناز میره مشهد پارکِ ارم مالیده میشه، میگم ماهواره رو راه بندازین میگن بذار نتیجه ی کنکورت بیاد، ....

خدا کنه بهنام هم بره ساری!! هرچند میدونم اونم داره میگه "خدا کنه بهناز هم بره ساری!!"

خدایا، تو که انقد منو دوس داری ...!!

 

* امروز میریم کافه نادری. خیلی وقته دوس دارم برم ببینمش. از زمانی که آهنگِ کافه نادریِ رضا یزدانی رو شنیدم. نمیدونم جای خاصّیه یا نه. شاید برم و حتّی بخوره تو ذوقم. ولی مهم نیست. فقط به خاطرِ حسِّ این آهنگ.. 

    "دستامون تو دستِ هم گم میشدم تو خوابِ شب، دلِ دیوونه ی من هی قدماتو میشمرد..

      کوچه ها رو رد میکردیم تا خیابونِ بزرگ، عطرِ نابِ تو منو تا آخرِ دنیا میبُرد.."

ولی.. کافه نادری و آهنگ و ... همه بهانه س.. بهانه های عاشقانه س....

 

* میدونم که نمیتونم تعطیل کنم. جنبه ی تلقینی داشت!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:33 توسط بهناز
Take me away - Avril Lavigne
I cannot find a way to describe it,
It's there inside,
All I do is hide..
I wish that it would just go away,
What would you do,
You do if you knew,
What would you do?



All the pain,
I thought I knew,
All the thoughts lead back to you..
Back to what,
Was never said,
Back and forth,
Inside my head..
I can't handle this confusion,
I'm unable come and take me away...

I feel like I'm all alone,
All by myself I need to get around this..
My words are cold,
I don't want them to hurt you..
If I show you,
I don't think you'd understand,
'Cause no one understands..



I'm going nowhere on and on and...
I'm getting nowhere on and on and on...
I'm going nowhere on and on and off and on and off and on
.......
.....
...
.



+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:42 توسط بهناز

free Template Blog